همان که رفت و نیامد از او خبر حتی
تمام زندگی ام بود و بیشتر حتی
به استخاره گرفتن مگیر خرده به من
که دلخوشم به دعاهای بی اثر حتی
چگونه رفت و هراسی نداشت از آهم؟
فقط نه آه، که از این دو چشم تر حتی
نه این که زخم زدن کار دشمن است فقط
که چوب می خورم از دسته ی تبر حتی
اگر چه بار دَهَم، دوستم نخواهد داشت
به قدرِ برگِ درختانِ بی ثمر حتی
هوای عشق به سر دارم و نمی آید
به همنشینی پاییز، یک نفر حتی
علی_عابدی
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
بسی گفتند: دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است
اما نوشداروست ...
"فریدون, مشیری,"
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
مدتی هست که ما از خُم وحدت مستیم
شیشهٔ کثرت این طایفه را بشکستیم
اینکه گویند فنا هست غلط میگویند
تا خدا هست درین معرکه ما هم هستیم
"ابوسعید ابولخیر"
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
خواب دیدم
برام نامه فرستاده بودی
شبیه شعرات بود
دلم تنگ شد
میدونی؟
هنوز عزیز
هنوز عزیزترینی
...خواب را دریابم,
که تو در خواب مرا خواهی خواند...
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان
گاه میاندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی
روی زیبای تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالازدنت را -بی قید -
و تکان دادن دستت که - مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
«عجیب! عاقبت مُرد؟ افسوس!»
کاشکی میدیدم
با خود میگویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق "تو" خاکستر کرد!
"حمید مصدق"
برچسب:
نویسنده: بهار کاظمیان